با لبخند وارد شوید

مرد ثروتمندی که مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود ، پس از مراجعه مباشر ، از او پرسید : 
- از خانه چه خبر ؟ 
مباشر : خبر خوشی ندارم قربان ! سگ شما مرد !!! 
- سگ بیچاره ! ولی چرا ؟؟؟ چه چیز باعث مرگ او شد ؟ 
مباشر : پرخوری قربان ! 
- پرخوری ؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت ؟ 
مباشر : گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد ! 
- این همه گوشت اسب از کجا آوردید ؟ 
مباشر : همه اسب‌های پدرتان مردند قربان !!! 
- چه گفتی ؟ همه آنها مردند ؟ 
مباشر : بله قربان !!! همه آنها از کار زیادی مردند ! 
- برای چه این قدر کار کردند ؟ 
مباشر : برای اینکه آب بیاورند قربان !!! 
- گفتی آب ؟ آب برای چه ؟ 
مباشر : برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان !!! 
- کدام آتش را ؟ 
مباشر : آه قربان ! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد !!! 
- پس خانه پدرم سوخت ؟؟؟ علت آتش سوزی چه بود ؟ 
مباشر : فکر میکنم که شعله های شمع باعث این کار شد قربان ! 
- گفتی شمع ؟ کدام شمع ؟ 
مباشر : شمع هایی که برای تشییع جنازه مادرتان استفاده شد قربان !!! 
- مادرم هم مرد ؟ 
مباشر : بله قربان !!! زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان !!! 
- کدام حادثه ؟ 
مباشر : حادثه مرگ پدرتان قربان ! 
- پدرم هم مرد ؟ 
مباشر : بله قربان ! مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت ! 
- کدام خبر را ؟ 
مباشر : خبرهای بد قربان ! بانک شما ورشکست شد و اعتبار شما از بین رفت و حالا حتی یک سنت هم در این دنیا اعتبار ندارید ! 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٩ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط نعیمه نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٦ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط نعیمه نظرات () |

کاش بر ساحل رودی خاموش

عطر مرموز گیاهی بودم

چو بر آنجا گذرت می افتاد

به سراپای تو لب می سودم

 

کاش چون نای شبان می خواندم

به نوای دل دیوانه ی تو

خفته بر هودج مواج نسیم

می گذشتم ز در خانه ی تو

 

کاش چون پرتو خورشید بهار

سحر از پنجره می تابیدم

از پس پرده ی لرزان حریر

رنگ چشمان ترا می دیدم

 

کاش در بزم فروزنده ی تو

خنده ی جام شرابی بودم

کاش در نیمه شبی دردآلود

سستی و مستی خوابی بودم

 

کاش چون آینه روشن می شد

دلم از نقش تو و خنده ی تو

صبحگاهان به تنم می لغزید

گرمی دست نوازنده ی تو

 

کاش چون برگ خزان رقص مرا

نیمه شب ماه تماشا می کرد

در دل باغچه ی خانه ی تو

شور من... ولوله برپا می کرد

 

کاش چون یاد دل انگیز زنی

می خزیدم به دلت پرتشویش

ناگهان چشم ترا می دیدم

خیره بر جلوه ی زیبایی خویش

 

کاش در بستر تنهایی تو

پیکرم شمع گنه می افروخت

ریشه ی زهد تو و حسرت من

زین گنه کاری شیرین می سوخت

 

کاش از شاخه ی سرسبز حیات

گل اندوه مرا می چیدی

کاش در شعر من ای مایه ی عمر

شعله ی راز مرا می دیدی

فروغ فرخزاد

 

-خدایا نمیدونم صلاحم اینه یا راهو اشتبا رفتم ولی دارم ذره ذره آب میشم داغون میشم کمکم کن......

-خدایا تو این دریای کثیف هیچکس نیست دستمو بگیره بدتر همه دارن با دست و پا زدناشون ک خودشون نجات پیدا کنن منو غرق میکنن چیکار کننننننننننممممم خداااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟....................

-مگه خودت نگفتی راهو نشون میدم اختیار با خودتون پس چی شد؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٢ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ توسط نعیمه نظرات () |

بگو که گل نفرستند کسی به خانه ی من

که عطر یاد تو پر کرده آشیانه ی من

تو چلچراغ سعادت فروز بخت منی

بجای ماه تو پرتو فشان به خانه ی من

به شوق روی تو من زنده ام خدا داند

برای زیستن اینک تویی بهانه ی من

 

صدام کن ای صداقت پیشه بی بی گل عتیقه

تمام دلخوشیم اینه که دل با تو رفیقه

صدام کن ای هوای تازه ای عطر رونده

هوا پر شه پر از پرهای رنگی پرنده

بزن بارون بزن خیسم کن آبم کن ترم کن

کمک کن تازه بارون من غریبم پرپرم کن

بزن آتیش بجونم شعله کن خاکسترم کن

بذار سر روی دوشم سایتو تاج سرم کن

تو عاشق پیشه ای همیشه ای محشر بپا کن

منو عاشق ترین آواره ی عالم صدا کن

من از مکتب سراغ قبله ی عشقو گرفتم

تو اینجا تا ابد از عشق مردن را بنا کن

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٥ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ توسط نعیمه نظرات () |

بوی گندم مال من هر چی که  دارم مال تو

یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو

اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی ام

تویی این مسافر شیشه ای شهر فرنگ

پوستم از جنس شبه پوست تو از مخمل سرخ

رختم از تاوله تنپوش تو از پوست پلنگ

تو به فکر جنگل آهن و آسمون خراش

من به فکر یه اتاق اندازه ی تو واسه خواب

تن من خاک منه ساقه ی گندم تن تو

تن ما تشنه ترین,تشنه ی یک قطره ی آب

شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه قبا

شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا

تن تو مثل تبر تن من ریشه ی سخت

تپش عکس یه قلب مونده اما رو درخت

نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم

تو آخه مسافری خون رگ اینجا منم

تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه

حالا با هر کی که هست هرکی که نیست داد میزنم

بوی گندم مال من هر چی که  دارم مال من

یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال من

 

-من عاشق داریوشمناراحت

-ببخشید چند وقت نبودم نت نداشتم همه تونو دوست داررررررررررررممممماچ

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٥ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه نظرات () |

سحرگاهان به قصد روزه داری // شدم بیدار از خواب و خماری

برایم سفره ای الوان گشودند //  به آن هر لحظه چیزی را فزودند

برنج و مرغ و سوپ وآش رشته //  سُس و استیک با نان برشته

خلاصه لقمه ای از هرچه دیدم //  کمی از این کمی از آن چشیدم

پس از آن ماست را کردم سرازیر //  درون معده ام با اندکی سیر

وختم حمله ام با یک دو آروغ //  بشد اعلام بعداز خوردن دوغ

سپس یک چای دبش قند پهلو // به من دادند با یک دانه لیمو

خلاصه روزه را آغاز کردم //  برای اهل خانه ناز کردم

برای اینکه یابم صبر و طاقت //  نمودم صبح تا شب استراحت

دوپرس ِ کلّه پاچه با دو کوکا //  کمی یخدر بهشت یک خورده حلوا

به افطاری برایم شد فراهم //  زدم تو رگ کمی از زولبیا هم

وسی روزی به این منوال طی شد //  نفهمیدم که کی آمد و کی شد

به زحمت صبح خود را شام کردم //  به خود سازی ولی اقدام کردم

به شعبان من به وزن شصت بودم //  به ماه روزه ده کیلو فزودم

اگرچه رد شدم در این عبادت // به خود سازی ولیکن کردم عادت

خدایا ای خدای مهر و ناهید //  بده توش و توانی را به« جاوید»

که گیرد سالیان سال روزه //  اگرچه او شود از دم رفوزه

 

 

 

 

 

 

 

خندهخنده

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٦ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط نعیمه نظرات () |

کفش هایم کو؟!...

دم در چیزی نیست

لنگه ی کفش من اینجاها بود!

زیر اندیشه ی این جاکفشی!

مادرم شاید دیشب

کفش خندان مرا

برده باشد به اتاق

که کسی پا نتپاند در آن

هیچ جایی اثر از کفشم نیست

نازنین کفش مرا درک کنید

کفش من کفشی بود

کفشستان!

و به اندازه ی انگشتانم معنی داشت...

پای غمگین من احساس عجیبی دارد

شست پای من از این غصه ورم خواهد کرد

شست پایم به شکاف سر کفش عادت داشت...!

نبض جیبم امروز

تندتر می زند از قلب خروسی که در اندوه غروب

کوپن مرغش باطل بشود...

جیب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق

که پی کفش,به کفاش محل خواهد داد

«خواب در چشم ترش می شکند»

کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود

سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود

«یاد باد آنکه نهانش نظری با ما بود»

دوستان!کفش پریشان مرا کشف کنید!

کفش من می فهمید

که کجا باید رفت,

که کجا باید خندید.

کفش من له می شد گاهی

زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی

توی صف های دراز

من در این کله صبح

پی کفشم هستم

تا کنم پای در آن

و به جایی بروم

که به آن «نانوایی» می گویند!

شاید آنجا بتوان

نان صبحانه ی فرزندان را

توی صف پیدا کرد

باید الان بروم

...اما نه!

کفش هایم نیست

کفش هایم...کو؟!

 

ابوالفضل زرویی نصرآباد

 

 

-خدا جون دارم میام پیش هشتمین نورت خیلی دلم هواشو کرده بود مرسی که بهم اجازه دادی

دارم میام جایی که بهترین خاطره هامو با عزیزترین کسم که دیگه پیشم نیست داشتم تا عمر دارم پابندشم....ولش بقیشو نمیگم خودت میدونیفرشته

 

دوست دارم هوار تااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااقلبقلب قلب

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٦ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط نعیمه نظرات () |

دلم امشب به سینه زندانی است

سینه امشب پر از پریشانی است

هم شکسته دلم دل خونین

هم دو چشمم دوباره بارانی است

دل من در هوای دلبر خویش

نا امیدانه خسته طوفانی است

گله دارد ز من و می پرسد

خانه اش را بگو نمی دانی؟

گفتم ای دل برای دیدن تو

می رسد او به رسم مهمانی

می رسد مثل یک نسیم از راه

نغمه اش لا اله ا...

می رسد با تنی همه گل پوش

یوسف دل زدیدنش مدهوش

روی چشمش نوشته یا زهرا

یا علی هم نوشته بر بازوش

هر چه گل در کنار او چون خار

هر چه بلبل ز هیبتش خاموش

به ابالفضل می رسد از راه

می رسد او ولی علم بر دوش

غزل ناز عاشقی رویش

بیت ناب خدا بود ابروش

ذوالفقار علی به دستانش

گیسوی آسمان پریشانش

به خداوندی خدا آقاست

هر کجا می رود دلش با ماست

چه کسی گفته او ندارد یار

چه کسی گفته حضرتش تنهاست

شب جمعه که روضه می گیریم

شب جمعه که گریه ها زیباست

دل شکسته به روضه می آید

سوز او از گلوی ما پیداست

گاه گاهی به سینه می کوبد

ناله هایش چو حضرت زهراست

ما همه یار حضرتش هستیم

دل خود را به طره اش بستیم

شرمگینم اگر دلی دارم

دل بیمار و غافلی دارم

گر چه آواره ام ولی شادم

سر موی تو منزلی دارم

پیش این عاشقان یک رنگت

من عاصی چه قابلی دارم

نیمه شب در هوای رویایی

با دل خسته محفلی دارم

ناامیدم مکن نگاهم کن

من هم ای با وفا دلی دارم

نوکر آستانه ام ارباب

دل دیوانه مرا دریاب

ای طبیبان ز دوریت بیمار

چشم بر راه چشم تو بسیار

بی تو من مرده ام در این زندان

سقف هستی شده سرم آوار

سینه من ببین چه سنگین است

غصه ها را ز سینه ام بردار

ای مسیحای آخرین برگرد

زنده کن بار دیگر این مردار

شاخه گل بیاور از جنت

به روی قبر مادرت بگذار

مادرت فاطمه شکسته دل است

آسمان هم ز روی او خجل است

گل زهرا به مادرت سوگند

به گل یاس پرپرت سوگند

به دو دستی که بسته شد آن روز

به علی جد اطهرت سوگند

به حسن آن غریب بی مرقد

به عموی دلاورت سوگند

به لبانی که خیزران خورده

به حسین عشق بی سرت سوگند

به یتیمی که نیمه شب پر زد

به رقیه کبوترت سوگند

پرده از روی ماه خود بردار

پای خود را به چشم من بگذار

تا کسی رخ ننماید ز کسی دل نبرد

دلبر ما دل برد و به ما رخ ننمود


نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٥ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط نعیمه نظرات () |


:قالبساز: :بهاربیست: